باغ های همیشه بهار - کتابخانه عمومی شهید جمشید توکلی فولادشهر
درباره وب
"

شهید جمشید توکلی در یکم بهمن ۱۳۴۸ در شهرستان لنجان استان اصفهان چشم به جهان گشود. دانش آموز اول متوسطه در رشته انسانی بود که به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت و در دهم اسفند ۱۳۶۵ در شلمچه بر اثر اصابت گلوله به فیض شهادت نایل شد. مزار این شهید بزرگوار در گلزار شهدای فولادشهر واقع است.
معرفی کتاب
"

کتاب باغ های همیشه بهار: روایتی داستانی از زندگی امام محمد باقر علیه السلام نوشته علی اصغر عزتی پاک است که انتشارات سوره مهر آن را در 154 صفحه منتشر کرده است.

بحث تربیت در دوران نوجوانی که دوران شکل‌گیری شخصیت و منشأ تحولات روحی و جسمی فراوان است، امری حساس و پیچیده است. هدایت و راهنمایی درست آن‌ها در این دوران، باید همراه با بهترین روش‌های تربیتی و ارتباطی صورت پذیرد. داشتن یک الگوی مناسب و محبوب، تأثیر بسزایی در تربیت نوجوانان دارد. با تبیین روش و سیره زندگی امامان می‌توان الگوی شایسته رفتاری را برای آنان معرفی کرد.
کتاب «باغ‌های همیشه‌ بهار» در قالب داستان، زندگی امام محمدباقرعلیه‌السلام را همراه بانکته‌های تربیتی و رفتاری به شکلی جذاب روایت می‌کند.
برای نگارش این اثر از منابع معتبر فراوانی درباره زندگی «امام محمدباقر علیه السلام»  استفاده شده. سه فصل این کتاب، هر یک از زبان یکی از شخصیت‌های نزدیک به آن امام بزرگوار نظیر «جابر بن عبدالله انصاری»، «جابر جعفی» و  «عبدالله بن عطا تمیمی» روایت شده است.
متن کتاب نثری روان، ساده و روایت‌گونه دارد و وقایع زمان امام علیه السلام را به طور غیرمستقیم همراه با تصاویر خلاقانه برای نوجوان بازگو می‌کند.

در بخشی از کتاب باغ‌های همیشه بهار می‌خوانیم:

چشم‌های سفیدش را بست: «من لایق الطاف بزرگی شده‌ام؛ الطاف بزرگ! از همان اول هم همین‌طور بود؛ از روزی که جوان‌ترین بیعت‌کننده با پیامبرگرامی‌مان در میان دو طایفه‌ی بزرگ اوس و خَزْرَج بودم، تا همین امروز که یکی از عزیزترین‌های اهل بیت به شهر پیامبر احضارم کرده؛ شهر پیامبر؛ پیامبری که دیگر نمی‌توانم دوری‌اش را تحمل کنم. می‌دانی، عبدالله... حاضرم همین الآن تمام هستی‌ام را بدهم تا یک نظر دیگر صورتش را ببینم. عشق این مرد، در دلِ من هر روز جوان و جوان‌تر می‌شود. دیگر تحمّل دوری‌اش را ندارم.»

دست‌هایش را کوبید روی پاهایش، خودش را به چپ و راست تاب داد و بعد دست‌ها را بالا آورد و کشید به صورتش. عمامه‌اش را روی سر جابه‌جا کرد و چشم‌های سفیدش را دوخت به طرفی که عبدالله نشسته بود: «فرزند، حالا که تصمیم دارم این شهر را ترک کنم، دوست دارم دو چیز را به تو بگویم: یکی این‌که چرا این‌قدر زنده‌ مانده‌ام و اکنون بیش از نود سال عمر دارم؛ و دیگر این‌که علت این شوق امروز من چیست، و چه چیزی باعث شده که پیرمردی چون من که دنیادیده و سرد و گرم روزگار چشیده‌ است، این‌گونه بی‌تاب باشد و لحظه‌شماری کند برای رفتن. این خبرها، همه مربوط است به محمد بن علی بن حسین که جانم به قربانش باد!»

 




تاریخ : دوشنبه 00/4/21 | 8:0 صبح | نویسنده : کتابدار: عاطفه کاظمی | نظر


  • paper | خرید رپورتاژ دائمی | بک لینک دائمی
  • فروش رپورتاژ دائمی | فروش رپرتاژ آگهی